تبليغاتX
دلتنگی های مادرانه

دلتنگی های مادرانه

ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور ××× گلبانگ زد كه چشم بد از روي گل بدور
یک دلتنگی پدرانه

 

عارف ، امروز روزي ديگر را سپري كرد ! اما ، با خاطره اي تلخ و تجربه اي . . . تلخ تر از هميشه !

امروز عارف هنگام ظهر در حالي از دبستان به خانه آمد كه صورتي زخمي و لباسي آغشته به خون

 بر تن داشت . بر اثر يك اتفاق ساده . . . -  زمين خوردن !

دردآور است ! نه شيطنت ها و بازيهاي كودكانه در مدرسه ، كه نوع مسئوليت پذيري و توجه مربيان!

عارف ساعاتي را با چنين وضعي در محيط دبستان و حتي در كلاس درس مي گذراند ، اما دريغ از

راحت ترين شكل خبر دادن به پدر و مادر توسط مربيان ( يك تماس ساده تلفني ) !

اين در حالي است كه عارف بعد از ظهر امروز حدود 5 ساعت در بيمارستان بستري شد و نخ هاي

 بخيه دركنار هم بر چانه نازنينش نقش مي بست . . .

متاسفم !

كي قرار است بدانيم وظيفه مان چيست ؟!

به چه قيمتي ؟!

مگر فرزندان ما امانت نيستند ؟!

مگر مدرسه خانه دوم فرزندان ما نيست ؟!

پس چه شد آن تعهدات مسئولين و مربيان در زمان ثبت نام و دريافت وجه هاي گزاف ؟!

 

" پدر "

 

پ . ن : افسوس كه اولين نوشته من براي عارفم با خاطره اي تلخ رقم مي خورد !

 

 

+ بیست و پنجم مهر 1387 مادر |