پسرم !
سايه سياهانِ سرد مي گذرند !
سايه ها ،
دشمنانِ خاموشند !
صبور بايد بود !
پسرم !
در خيال من . . .
عشق ،
غوغاي نگه توست
به وسعت قلب من !
سپيد ، سرخ ، آبي ؟!
نه ! به رنگ چشمانت . . .
آنقدر كه جوانه ي شكفتن دارد !
عارفم ! عزیزم ! پسرم !
آیا روزی همه ی نوشته های مرا خواهی خواند ؟!!
حرف هایم را از پس سال ها خواهی شنید ؟!!
کودکی هستی کنون . . . !
نوشته هایم رنگ خواهد باخت گاهی که بالغ شوی
و زمانه ات سخن های دلنشین بسیار داشته باشد ؟!!
صدای من . . .
دست و قلم من . . .
به تو خواهد رسید آیا ؟!!
بیهوده دست و پا نزنم جان دل و نور دیده ؟!!
پسرم !
می شنوی ؟!!
. . .
پسرم !
آن كس كه به دندان درد روزگار تو بي اعتناست ،
به خوبي همان كسي است . . .
كه براي علاج درد شبانه ات
مشتي محكم به دهانت مي كوبد !
و تو در ميان موج دردي جانكاه
همه ي دندان هاي به خون آغشته ات را
در كف دستان غم زده ات
مي بيني !!
باور كن !!!
پ . ن : خدا نکنه کسی به این روز بیافته ! نه ! فقط بدانید که چه می کشم !!!
التماس دعا . . .
پسرم !
شاه باش به مهر !
گر از صفحه اي
- به بد روزگار ،
كيش شدي . . .
به عبور زمان
مات نخواهي شد .



