پسرم !
دست بي مهر زمان ،
گرچه خراشيد مه رويت را . . .
- و دلم را خون كرد !
از خدا مي طلبم . . .
قامتت سرو و سرت سبز بود !
سرنگون باد سياهي˚ پر زاغان فلك
از باغت !
و دلت خرم و شاد ،
چون بهاران جاويد . . .
عارف ، امروز روزي ديگر را سپري كرد ! اما ، با خاطره اي تلخ و تجربه اي . . . تلخ تر از هميشه !
امروز عارف هنگام ظهر در حالي از دبستان به خانه آمد كه صورتي زخمي و لباسي آغشته به خون
بر تن داشت . بر اثر يك اتفاق ساده . . . - زمين خوردن !
دردآور است ! نه شيطنت ها و بازيهاي كودكانه در مدرسه ، كه نوع مسئوليت پذيري و توجه مربيان!
عارف ساعاتي را با چنين وضعي در محيط دبستان و حتي در كلاس درس مي گذراند ، اما دريغ از
راحت ترين شكل خبر دادن به پدر و مادر توسط مربيان ( يك تماس ساده تلفني ) !
اين در حالي است كه عارف بعد از ظهر امروز حدود 5 ساعت در بيمارستان بستري شد و نخ هاي
بخيه دركنار هم بر چانه نازنينش نقش مي بست . . .
متاسفم !
كي قرار است بدانيم وظيفه مان چيست ؟!
به چه قيمتي ؟!
مگر فرزندان ما امانت نيستند ؟!
مگر مدرسه خانه دوم فرزندان ما نيست ؟!
پس چه شد آن تعهدات مسئولين و مربيان در زمان ثبت نام و دريافت وجه هاي گزاف ؟!
" پدر "
پ . ن : افسوس كه اولين نوشته من براي عارفم با خاطره اي تلخ رقم مي خورد !
درود و سپاس بسیار خدمت دوستان عزیز
در دو شب اخیر به پاس مهر یاران و نیز دلتنگی طولانی کوشیدم تا دمی با شما باشم !
اما کوربختانه مرتب پیام : " امکان درج نظر برای شما وجود ندارد " دریافت می کنم !!
![]()
بدینوسیله خواستم عرض کنم : " شرمنده " به بزرگواری تان مرا ببخشید !
و . . .
در دفتر من شعر و غزل نیست اگر . . .
در دلم
مهر تو بنشسته به ناز !
مادر عارف
مهرماه ۱۳۸۷
پسرم !
پس از باران غم ها
رنگين كمان شادي ات ،
به سوي نور اميد خواهد بود !
آن گاه كه ابرهاي تيره
آسمان دلت را پوشاند ،
به اميد
خورشيد بنه و
پس از اندوه
رنگ شادي را به ديده ياران بخش !
پسرم !
غمت را به دل ،
گنج نهان كن !
و شادي ات را به دست ،
گوهر عطا . . . !
پسرم !
به پاييز گذران هزار رنگ . . .
دوام يكرنگي ات را
آرزومندم !



