پسرم !
دیدی ؟!
می شود به تنور تابستان بی آرام
هم ،
خیس از آبی باران شویم .
می شود !
و چه بارانی می بارد !
گوش کن !
ترانه ی باران به گوش سبز درختان پر بار
چه نغمه ها دارد !
وه که مدهوش این موسیقی ام !
پسرم !
به سوز التهاب زمانه ی بی رویا ،
باران محبت باش !
پسرم !
ببار !
پسرم !
تنها آمده ام که صدایت کنم !
پسرم !
پسرم !
آوای مرا از هزار توی زمان می شنوی ؟!!
پسرم !
عارفم !
پسرم !
امروز
به دستان كودكانه ات مي آموزي
تا گل خام را
- به مهر
نقشي از حيات ،
به يادگار بخشي . . .
فردا
به قلب طپنده ات بياموز
تا سنگ دل را
- به عشق
رنگ زندگي زني . . .
به جاودانگي !
امروز گنجشكان را ديدم !
چه عاشقانه در سايه شاخه هاي آلبالو
سر به شانه هم داشتند . . .
عاشق كه باشي . . .
" ابر و باد و مه و خورشيد و فلك " . . .
- " فلك " هم
ترانه ي مهر مي سرايند !
پسرم !
غفلت نكن !
پسرم !
جامه ي نو
ز ايمان برگير
و بدان يك لحظه
كهنگي در آن نيست
كه همه رنگ رخ و آبرويت افزايد . . .
پسرم !
بهر آراستگي
آينه اي ز صداقت برگير
انعكاسش همه آزادگي است . . .
پسرم !
صادق باش !


